|
تنها در باران
این متن تقدیمی از طرف یه دوست ...دوستی که وجودی سرشاز از مهربونی داره و در برابر کم لطفی ونا مهربونی من با نهایت خوبی که از خودش نشون داد من رو به اندازه تمام سالهای عمرم شرمنده خودش کرد. اینجا می خوام ازش تشکر کنم به خاطر تمام مهربونیا و محبتش و هم بابت این متن و تمام متنایی که بهم هدیه کرده. تنها در باران من هم این متن رو تقدیم تو عزیز می کنم و می گم به اندازه تمام ثانیه های بودنت با من ازت معذرت می خوام و امیدوارم که من وبخشیده باشی . شب بی ستاره
روزهاست انتظارت را می کشم انتظاری که شکننده است شکننده تمام لحظه های زندگیم شکننده تمام ثانیه های بودنم لحظه ها را بی حضورت نمی خواهم زندگی را بی وجودت نمی خواهم چشیدن طعم شیرین حضورت را می خواهم برای آمدنت بی تابم..!! بیا و مامنی برای دلتنگی هایم باش بیا و سازنده آرامش لحظه هایم باش بیا فقط و فقط ...بیا ثنا
همش یه رویا بود...رویای یه نفر دیگه چشمام به ساعته...هنوز منتظرم کی میشه برفها آب بشن... بسه دیگه زمستون
آخه نمی تونم روبه روت بایستم و حرفم به زبون بیارم وقتی نگام میکنی تمام کلمات را گم می کنم و نمی دونم که چی باید بگم ... امروز برای آخرین بار حرفامو تکرار میکنم...امیدوارم بپذیریشون و بتونی با خودت کنار بیایی.
صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می روید. در ابعاد این عصر خاموش، من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم. بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است و تنهایی من شبیخون حجم ترا بیش بینی نمی کرد و خاصیت عشق این است. کسی نیست بیا زندگی را بدزدیم آنوقت میان دو دیدار قسمت کنیم. بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم....بیا زودتر چیزها را ببینیم. بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را...مرا گرم کن ... مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطحکاک فلزات.... در آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوار گرم خورشید ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید.
برای کسی که به ایمان عاشقانه اش، ایمان دارم. برای کسی که سهمش از عشق من همه غصه و شکایت بود، برای کسی که تمام خواهشش از من کمی محبت بود، دلم نمی خواد با حرفام آزارش بدم اما چه کنم که دیگه طاقت از دستم رفته وحالا مجبور شدم که دوباره همه حرفهای رو که همیشه از شنیدن شون گریزون بود، تکرار کنم تمام اون چیزایی که تو این مدت بارها و بارها گفتم و نخواست که قبول وباور کنه. دیگه نمی تونم حتی یه قدم تو این مسیریک طرفه بردارم. تو برو، زیر این سقف بی انتها به راهت ادامه بده واز رفتن نایست برو تا جایی که به یه همسفر واقعی برسی. بارها با صدای خفه تو بغض دلم بهت گفتم نمی تونم باهات بمونم نمی تونم همقدم و همسفرت باشم...گفتم دنیای من و تو متفاوت از هم گفتم بین دنیای من وتو فاصله ای به اندازه نرسیدن به عاشقانه ها ست. اتفاق بین من و تو مثل بازی شطرنجی می مونه که تو یه لحظه که همین حالا باشه کیش و به آخرنرسیده هم مات شدیم. از من خواستی که ابر باشم تا بارون به کویر دلت بباره خواستی شب باشم و ستاره ها به تو بتاند.خواستی که غروب باشم تا سرخی افق من چشمات و نوازش بده اما متاسفم که شبم بی ستاره بود و غروبم بی افق .. متاسفم که جام زندگی من خالی از عشق تو و پر از باده ی خیال یکی دیگه بود. من و ببخش که در حد عشق تو نبودم و نتونستم اون جور که تو منو دوست داری، دوست داشته باشم. من و به خاطر اینکه نتونستم عاشق باشم ببخش .باور کن من نمی تونم فقط برای نوازش احساس این عشق یک طرفه و فقط از سر ترحم به عشق تو جواب بدم. من نمی تونم ترحم رو جای عشق بنشونم. من و ببخش که قلب کوچیکم گنجایش عشق بزرگ تو را نداشت. دیگه نمی دونم چی باید بگم .فقط ازت می خوام من و با تمام بدیهام ببخشی. بدرود. من به اندازه چشمان تو غمگین ماندم و به اندازه هر برق نگاهت نگران تو به اندازه تنهایی من شاد بمان . . . ثنا
بیستون بود و تمنای دو دوست نه توان گفت به جانبازی ِ «فرهاد»، افسوس، کار «شیرین» به جهان شور برانگیختن است! رمز شیرینی این قصه کجاست؟ جان، چراغان کنی از عشق کسی
اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟ چون تک درختی در کویر خشک،مجبور به زیستن هستم بی حفاظ بودم؟ از چه بنویسم؟ از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟ شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم، دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند. تا تو را داشته باشم به نوعی گناهکار شناخته می شوم. نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید، یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی... امّا هیهات.... که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی... از من بریدی و از این آشیان پریدی...
و چشمه چشمانم را بی محابا از طغیان کالبدم سیل گونه به خروش واداشته ام،آسمان ابری دلم را آماج خاطره های تو کرده ام. من دلمرده از فراق توام،بی حضورت هر رزو برایم دلتنگتر از روز قبل و شبها برایم غریبانه تر از شب قبل است. سالهاست در آرزوی دیدن گل رویت و شنیدن صدای دلنشیین ات آه حسرت می کشم. چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن و زیستن، برای تو گریستن وبه دنیای تو نرسیدن. سالهاست رفته ای اما هنوز ذهنم ترنم عطر تو را در نفس محبوس دارد. هنوز خاک رد پای تو را به یادگار دارد و در گذر سکوت و تاریکی خانه تو را به یاد می آورد. میدانی که بدون تو مرگ گواراترین زندگی ست، بی تو و دور از دستهای مهربانت و حضورت که سر سبزی نهال وجودم و نگاهت که آشیانه مهر بود. اما افسوس باد پاییزی لعنتی و ویرانگر نگذاشت نوازش دستانت هم چنان جاری باشد در روزگارم تا گل وجودم را برای همیشه معطر نگاه داری. مادر! بی تو مردابم ...با من این حدیث گو که چگونه با جان بی دل زیست توان کرد...؟ ثنا ۸۸/۸/۱۵
بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت می دم،چون همه چیزم تویی... نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش ترازخوابی اگه یه روزچشمات پر ِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی،صِدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم .اما منم پا به پات گریه می کنم.... اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن. قول می دم سکوت کنم.... اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی صِدام کن چون قلبم تنهاست اگه یه روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات میدوم... اگه یه روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم .
خداوندگارا! من بنده توام،اراده پنهان تو قانون من است و من تا ابد تو را فر مان بردارم جبران خلیل جبران به حرفام گوش میکنی... خدا جون امشب دلم می خواد اونقدر فریاد بزنم تا صدای فریادم قلبت رو به لرزه بیاره. دلم می خواد فریاد بزنم و دیوانه وار بگم که ای خدا...چطور می تونی شاهد این همه بی انصافی باشی و به صدا در نیای؟ خدایا دارم میشکنم، دارم خرد میشم...فکر کنم کسی تا حالا مثل من صدای شکستن خودش رو نشنیده باشه ولی من دارم میشنوم ...میشنوم صدای تکه تکه شدنم رو...ولی آخه خدا جون چرا صدای شکستن من به گوش تو نمی رسه؟ صدای شکستن منی که هر وقت فارغ از این دنیا و وابستگی هاش و دلگیر از نامردی روزگار میشم به سوی تو میام تویی که یادت دنیای پر تلاطمم روآرامش میده و تو تنهایی مطلق به دادم میرسه. خدا جون بازم دستم و بگیر و نزار تنها بمونم.نمی خوام این بارم بازنده بازی زندگی من باشم پس کمکم کن....من تنهایی روبا سنگینی چندش آور و سکوت سربی اش حس میکنم.دنیای من خیلی پیچیده شده دیگه نمی تونم آروم باشم کمک کن آرامش از دست رفته ام بهم برگرده و دریای طوفانی دلم آروم بشه . ثنا
|
About
درمیهمانی شب دل کسی را Archivesاسفند 1388بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 Links
۩۩۩ فرياد بي صدا ۩۩۩ |